خدا رو شکر الان خیلی بهترم . کلی از غمام و فراموش کردم .
فردا باید برم مدرسه ولی اصلا حوصلش ندارم .
تصمیم گرفتم که بشینم درس بخونم . البته اینم بگم .
این دفعه با دفعات قبل خیلی فرق داره .
۱. این دفعه تو زندگیم هدف دارم
۲. قبول کردم که تا حالا اشتباه میکردم و باید درس بخونم .
من باید درس بخونم چون ایندفعه خدا یه فرشته فرستده زمین
که دل من رو ببره . فرشتهه هم گفته اگه میخوای بیای پیشم .
باید درس بخونی . منم گفتم خوب حالا که خدا اینطوری راهنماییم
کرده . من چرا ازش یروی نکنم .
واسه همین تا اطلاع ثانوی کارهای متفرقه رو گذاشتم کنار .
مثل چت کردن زیادی " آهنگسازی زیادی " خواب زیادی و هر کار
زیادی که مغزم رو مشغول میکنه و مانع درس خوندنم میشه .
یه نصیحت من به شما شما ها هم اگه میخواین درس بخونین
سعی کنید مشغله های زهنیتون رو کم کنید .
خب دیگه نصیحت بسه . حالا معلوم نیست دفعه ی بعد کی بنویسم
تا دفعه ی بعد بای
این دفعه نه دلم گرفته و نه دلم شکسته .
فقط دیدم ساعت ۲:۴۸ صبح وقتی خوابم نمیبره بهترین کار اینه
که آپ کنم .
زندگیم یه نواخت شده . هر کی از راه میرسه یا بهم گیر میده یا یه
سیخ فرو میکنه تو دلم بعد میره . دیگه کم کم دارم عادت میکنم .
بر عکس سالهای قبل تابستونم خیلی زود داره تموم میشه چشم
بست و باز کردم ۲ ماهش هدر رفت . جلوی هدر رفتن بقیشم نمیتونم
بگیرم . هیچ کس هم نمیتونه کمکم کنه . از همه دوستام نا امید شدم .
فقط خدا رو دارم که بهش تکیه کنم . دل و مغزم این دفعه با هم دیگه
هنگ کرده . میخوام ری استارت کنم ولی نمیتونم دستم به دکمش
نمیرسه . منتظرم یکی واسم انکار رو انجام بده . ولی هیچ کس حتی
یه نگاه بهم نمیندازه . همه به فکر خودشونن . به فکر اینن که رو آدمای
مظلوم تر مثل من پا بزارن تا خودشون پیشرفت کنن . یا به خواسته
هاشون برسن . ولی به فکر من که دارم زیر پاشون له میشم و با
درد
جون میدم نیستن . حتی یه نگاه ترنم انگیز بهم نمیندازن که من یکم
دردام کم بشه .
.
.
۲ روز پیش بابت یه قضیه ای من حالم بد شد و سر درد گرفتم . و باز
عصبی شدم . قدیما که عصبی میشدم پلکام میپرید .
ولی ایندفعه کل پیشونیم و ابرو هام میپرید . خب دیگه خودتون باید
درک کنید . من چه آدم حساسی هستم .
.
.
دارم واسه یه کار تعاتر آهنگ میسازم با یه نوازنده ی خیلی حرفه ای .
این کار یکم سرگرمم کرده حد اقل وقتایی که میرم سرش قصه هام
یادم میره .
.
.
خب بسه دیگه سرتون رو درد آوردم.
.
.
هر کی میخواد منو دلداری بده و راه حل جلو پام بزاره به ایدیم پی ام
بده . asemoonebisetare2001
.
.
تا پست بعدیم که خدا میدونه کی هستش خدا حافظ
خب قرار بود دیگه از ناراحتی ننویسم .
تو این مدتی که آپ نکردم مشقول یه وبلاگ دیگه بودم که
حسابی ترکونده
واسه خودم تازگی داشت و خیلی جالب بود.
www.anti-jense-mokhalef.blogfa.com
حتما ببینید . این تو روحیم خیلی تاثیر داشت خیلی خندیدم توش.
البته فک نکنید من آدم بدی هستم . مطالبی هم که این جا مینویسم
فقط جنبه ی شوخی داره .
حالا بگزریم خودت چطوری ....![]()
.
.
.
فعلا....
میخواستم محکم بزنم تو گوشش . اومد نزدیکم .
حسابی کفری بودم . با یه لحن مظلومانه بهم گفت ((سلام)) .
یهو هر چی کینه داشتم تو دلم دود شد رفت بیرون .
بهش گفتم الیک سلام .
بدون اینکه چیزی بگم از اونا اومدم بیرون .
شایدم چیزی ننویسم .
ولی چیزی که مصلمه من الان دارم مینویسم
چون تو صفحه ی تکستم داره چیزایی نوشته میشه.
اصلا بگید به من تا بدونم .
چرا هر اتفاق بدی که میفته من واسه شما مینویسم
چرا خوب خوباش کمتر مینویسم .
چرا نباید تو خنده هام شما رو هم صهیم کنم .
منی که تو سی اف های یاهو معروفم به سلطان خنده.
(یعنی بودم
)
از این به بعد غم و غصه تعطیل میخوام بخندونمتون .
اگه دل یکی رو شاد کنم خدام دل من و شاد میکنه .
حالا نکته ی جالبش اینجاست که من چیزایی که تو این وبلاگم
مینویسم همش فی البداهه از تو مغزم میره تو انگشتام از رو
اونم به کیبور منتقل میشه و... یعنی از قبل برنامه ریزی نشده .
خوب دیگه من برم زندگیم مرور کنم ببینم کجاهاش قشنگه
واستون بنویسم یادم یه عزیزی تو نظرات نوشته بود :
(وقتی که زندگی قشنگه ازش لذت ببر وقتیم که نیست به یاد
خاطرات قشنگ زندگیت بازم لذت ببر)
مام بریم لذت را بگیریم بیاریم ببینیم این لذت لذتی که میکنن
اصلا چی هست
.
.
.
فعلا........
ولی حس میکنم یه چیز کم دارم . انگار یه چیرزی تو دلمه که
میخوام بلند داد بزن و به همه بگم ولی نمی دوم اون چیز چیه .
احساس میکنم می خوام بترکم . انگار هر لحظه می خوام
منفجر شم و خلاص شم ولی یه چیز نمیزاره و اون چیز زجرم
میده . دلم میخواد اون چیز رو بگیرم و بزنم نا کارش کنم
این روزا یه جورایی دپرسم . میخوام زندگیم تغییر بدم میخوام
نشاط و شادی رو توش خیلی بیشتر کنم . ولی نمی دونم چیکار
کنم . مغزم داره منفجر میشه . تو رو خدا یکی کمک کنه
.
میریزم بهترین دوستم بعد ۱ سال اومده من دارم دیوونه میشم
دبيرستان به عنوان موضوع انشا اين مطلب داده شد که
''شجاعت يعني چه؟''
محصلي در قبال اين موضوع فقط نوشته بود : ''شجاعت يعني اين'' ![]()
و برگه ي خود را سفيد به ممتحن تحويل داده بود و
رفته يود ! برگه ي آن جوان دست به دست دبيران گشته بود و همه به
اتفاق و بدون استثنا به ورقه سفيد او نمره 20 دادند. چه خوب
گفته اند که : کم گوي و گزيده گوي چون دُر تا زاندک تو جهان شود پر
(جیگرو داری . دمش گرم
)
خدارو شکر امشب حالم خیلی بهتر .
چیزای خیلی خوبی رو درک کردم.
فهمیدم ۱ دوست خوب از هزار تا دوست بد بهتره.
چون غمی که دوستای بدم تو یه مدت طولانی تو دلم گذاشتن و بغزم
ترکوندن یه دوست خوب توی مدت کم از دلم در آورد و دوباره خندرو رو لبام
احساس کردم .
تصمیم دارم دوستای بدم رو فراموش کنم و دوستای خوبم رو نگه دارم و از
صمیم قلب بهشون خوبی کنم . یه نصیحت میکنم همیشه یادتون باشه
خنده ی تلخ آدما همیشه از دلخوشی نیست
گاهی شکستن دلی کمتر از آدم کوشی نیست
گاهی دل آونقد تنگ میشه که گریه هم کم میاره
یه حرف خیلی ساده هم گاهی چقد غم میاره
ما بریم نمازمون بخونیم تا غذا نشده
یا علی...
فراموشی رو به آدما داد چون اگه نمیداد من الان نمینوشتم تو این مدت
واسه یکی از دوستای خوبم تو نت داشتم در و دل میکردم و اشک میریختم
خیلی آرومم کرد دستش درد نکنه فک نکنم بخوام بد بشم دوستم راست
میگفت من دل رحم تر از اونم که بخوام بد بشم فک کنم بتونم دوستای بدم
رو ببخشم ولی نظرم عوض نشده میخوام یه ایدی دیگه بسازم و قبلی رو
پاک کنم فقط بعضی از دوستای خوبم رو توش ادد میکنم در آخر هم یه دعا
میکنم :
خدایا دل همه ی دل شکسته هارو به دست بیار
آمین یا رب العالمین
دلم غم دارد . چون میدونم کسی مرا دوست ندارد . ولی من اونا رو دوست
دارم . من خیلی تنهام .تصمیم گرفتم بد شم .آخه بدا شادن .همه دوسشون
دارن . دیگه نمیخوام قصه دیگران بخورم. نمیخوام قصه دوستام بخوررم .
چون اونا قصه ی منو نمیخورن . شاید باورتون نشه ولی با چشمای پر از
اشک اینا رو مینویسم . بعضی وقتا فک میکنم اگه نباشم خیلی بهتره. من
فقط یه مهرم که فقط زمان استفاده دوست داشتنی میشم.
نه شهریور
چون این ترم خراب کردم تصمیم دارم سال دیگه بترکونم چون معدلم تو کنکور تاثیر داره
یعنی خیلی تاثیر داره خب بگزریم نمیدونم من قبلا گفته بودم یا نه من ۸ ماهه که چای رو ترک کردم
آره همین افیون ملتها
چون یه آقای دکتری گفت واسه سینوزیت خوب نیست منم قطع کردم دیدم آره
بهتر شدم ولی قبلش به ضرر های چای شک کرده بودم گفتم این چه ماده ای که سر درد و درجا خوب
میکنه این کار فقط از عهده یه چیز بر میاد (مخدر) چون اگه یه مدت نخورین تمام بدن تون درد میگیره
خب بگزریم مام بعد از ۳ الی ۴ روز تن درد به زندگی برگشتیم
مادرم میگه تو که انقد اراده داری
چرا رو درست اراده نمیکنی
نمیدونم شاید علتش اینه که با درس خوندن سینوزیت آدم خوب نمیشه
![]()
![]()
.
.
.
فعلا....
روزی مردی،عقربی را دید که درون آب دست و پا می زند.او تصمیم گرفت عقرب را نجات دهد ،
.
.
اما عقرب انگشت او را نیش زد.
مرد باز هم سعی کرد تا عقرب را از آب بیرون بیاورد ،اما عقرب بار دیگر او را نیش زد
رهگذری او را دید وپرسید :"برای چه عقربی را که نیش میزند ،نجات میدهی؟"مرد پاسخ داد:"
این طبیعت عقرب است که نیش بزند ولی طبیعت من اینست که عشق بورزم .چرا باید مانع عشق ورزیدن شوم فقط به این دلیل که عقرب طبیعتا نیش می زند؟
عشق ورزی را متوقف نساز .لطف و مهربانی خود را دریغ نکن.حتی اگر دیگران تو را بیازارند.
پدرم آرزویش این بود که بچه ی درس خوانی باشم اما من اصلا درس نمیخواندم .
راهنمایی ها و نصایح او هیچ تاثیری نداشت . این موضوع به قدری برایش ارزش داشت که وقتی آن سال
رفوضه شدم از قصه دق کرد و از دنیا رفت .
با رفتنش تازه از خواب بیدار شدم از آن پس آنقدر درس خواندم که دکترای خود را گرفتم در این مدت به
سبب نمرات خوبم تشویق نامه های متعددی گرفتم ولی هیچ کدام خوشهالم نکرد ُقط در حسرت این
آرزو بودم که یکبار پدرم به من میگفت ((آفرین پسرم)))![]()
شما رو نمی دونم ولی من که خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم.
كور نكرد جنگ هارا اگر باختم آموختم سرما رو درك كردم اگر سوختم
هيچي ندارم از دنيا همينه غنيم و قويم چون از آدماي متمدن و قول تمدن
منزويم آرامش به جوارم سر نزده و نخواستيم آرامش و ناداني نا آراميست
كليد ارزش در اين قطار فاني .
مايوس نشو در نا اميدي بسي اميد است
از خواب بيدار شو نميشه به رويا دخيل بست
قدرت در رأسته چون به جرم اين زمين بلند و پست عبرت گرفتيم كه اثر
پيروزي رو شكست در هم شكست
پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب ديد که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چيز جمع و جور شده. يک پاکت هم به روي بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر». با بدترين پيش داوري هاي ذهني پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند :
پدر عزيزم،
با اندوه و افسوس فراوان برايت مي نويسم. من مجبور بودم با دوست دختر جديدم فرار کنم، چون مي خواستم جلوي يک رويارويي با مادر و تو رو بگيرم. من احساسات واقعي رو با Stacy پيدا کردم، او واقعاً معرکه است، اما مي دونستم که تو اون رو نخواهي پذيرفت، به خاطر تيزبيني هاش، خالکوبي هاش ، لباسهاي تنگ موتور سواريش و به خاطر اينکه سنش از من خيلي بيشتره. اما فقط احساسات نيست، پدر. اون حامله است. Stacy به من گفت ما مي تونيم شاد و خوشبخت بشيم. اون يک تريلي توي جنگل داره و کُلي هيزم براي تمام زمستون. ما يک رؤياي مشترک داريم براي داشتن تعداد زيادي بچه. Stacy چشمان من رو به روي حقيقت باز کرد که ماريجوانا واقعاً به کسي صدمه نمي زنه. ما اون رو براي خودمون مي کاريم، و براي تجارت با کمک آدماي ديگه اي که توي مزرعه هستن، براي تمام کوکائينها و اکستازيهايي که مي خوايم. در ضمن، دعا مي کنيم که علم بتونه درماني براي ايدز پيدا کنه، و Stacy بهتر بشه. اون لياقتش رو داره. نگران نباش پدر، من 15 سالمه، و مي دونم چطور از خودم مراقبت کنم. يک روز، مطمئنم که براي ديدارتون بر مي گرديم، اونوقت تو مي توني نوه هاي زيادت رو ببيني.
با عشق،
پسرت،
John
فقط مي خواستم بهت يادآوري کنم که در دنيا چيزهاي بدتري هم هست نسبت به کارنامه مدرسه که روي ميزمه. دوسِت دارم! هروقت براي اومدن به خونه امن بود، بهم زنگ بزن.
نمیتونم از اینترنت دل بکنم چیکار کنم دیگه
امروز امتحان ورزش داشتیم ۵۴۰ متر من ۱ دور بیشتر دوییدم معلم ندید مغزم داشت منفجر میشد ![]()
بعدشم اومدم اینجا (کافی نت) یکم بنویسم خونه بابام نمیزاره میگه موقع امتحانات درس بخون ![]()
سرم درد میکنه حوصله ندارم ادامه بدم ایشالا بدن مینویسم حالا میخوام یه کم کانتر بازی کنم خیلی وقت بازی نکردم ![]()
یا علی...
![]()
میخوام نوشتن و چت رو تعطیل کنم تا بعد از امتحانات میخوام فقط درس بخونم ![]()
۲۷ خرداد دوباره شروع میکنم شاید قبلش یه آپکی بکنم سر بزنید بد نیست
اگه کارم داشتید آف بزارید (نظر نخواستیم) id: ha_ahaaa
راستیییییییییییییییییییییییییی ۱۸ خرداد تولدم
تولدم مبارک
فعلا ....
۲ روز پیش رفتیم اختتامیه نمایشگاه تو بابلسر طرح شیمیمون اصلا مقام نیاورد
بجاش طرح زیستمون اول شد ![]()
ما فک میکردیم سکه میدن
فقط ۱۰۰۰۰۰تومن پول دادن نفری ۳۳ هزارو ۳۳۳ تومن رسید
که باهاش تقریبا هیچ کار نمیتونم بکنم
تصمیم گرفتم سال دیگه تنها کار کنم ![]()
ولی اختتامیه خیلی حال داد کلی صفا کردیم
تا بعد...
می خوان جایزه هامون بدن بعدش دو باره میام نت واستون مینویسم
یا حق........

اميد وارم حالتون خوب باشه يه چند روزي نبودم (اكسكيوزمي)
اين چند روزي خيلي بهم سخت گذشت واسه نمايشگاه دست ساخته ها داشتيم يه چيزميساختيم يعني ۲ تا چيز واسه همين سرم شلوغ بود تقريبا همه ي امتحانات ماهانه ( به جز ۴ ۵ تا ) رو خراب كردم من رشتم رياضيه ولي با همكاري يكي از دوستام كه تجربيه دستگاه نشان دهنده ي تحليل مغزي پديده هايي كه بدن باهاش رو به رو ميشه رو ساختيم يعني اگه چك بزني دردش مياد و عصباني ميشه رو مغزش معلوم ميشه اگه صدا ايجاد كني ميشنوه و همينطور ميبينه و اگه دست بزاري رو چشمش ديگه نميبينه سوزنم فرو كني تو تنش دردش مياد
حالا عكشو بعدا ميزارم خودتون ببينين يه كي ديگم واسه شيمي بود ماكت پرتو كاتدي و سنگ پرتو زا پارسال واسه شيمي يه دستگاه توپ درست كرديم يه دستگاهي كه بلور پرورش ميده اگه يادتون باشه دوره ي راهنمايي معلم علوم ميگفت بلور بسازين بيارين ميگفت نخ بزارين تو محلول آب قند يا كات كبود يا زاج سبز يا ... بعد دورش بلور رشد ميكنه واسه ساخته شدن بلور از اين روش به اندازه ي بند انگشت يه هفته زمان لازم بود من يه دستگاه ساخته بودم كه ظرف ۲۰ ساعت يه بلرو به گندگي ۴ تا بند انگشت پرورش ميداد خلاصه شهرستان انتخاب شد رفت واسه استان گفتن طرحت صنعتي و به درد دانش آموزا نميخوره و چيزي ياد نميگيرن مام گفتيم اگه اسباب بازي ميخواين واستون ساله بعد درست ميكنم اينجوري شد كه ماكت پرتو كاتدي رو ساختيم و فعلا شهرستان رتبه اورد ببينيم استان چي مشه اون تحريكات مغزمم رفت استان يكشنبه داوريه يعني ۲ روز ديگه ببينيم خدا چي ميخواد
اينم عكسم كه قولشو داده بودم ![]()

تا بعد.................................
من همیشه با خودم میگفتم وبلاگ نویسی در زمینه های اجتماعی عمومی و.... باید کار بیخودی باشه
ولی الان نظرم عوض شده
میخوام از این به بعد فقط بنویسم در باره ی خودم در باره ی دوستام
بهتر اول خودمو معرفی کنم
نام:سید محمد هادی
نام خونوادگی :سید مهدی زاده
متولد :۱۸/۳/۱۳۷۰ (ه.ش)
شغل : الاف
شهر: بچه خاک پاک بابل
![]()
علایق : هر کاری که بشه با کامپیوتر کرد و الکترونیک و آهنگ سازي با دانيال و علی اصحابی محسن چاوشی علیرضا حمید رضا و حامد حاکان و کامران هومن و ................................................ (این نقطه ها یعنی زیادن
)
و وایکینگ و صورتمه و ... (تو پارک نوشیروانی بابل) و مسعود و حسین و دانیال و سینا و محمد حسین و..........................................................(اینام زیادن
)
اه خسته شدم دیگه و سایر علایق ![]()
اخلاق : مهربون و شوخ و لوس و تفلکی و بعضی مواقع شیطون و از نظر خودم و بعضی از دوستام فوق العاده باهوش (البته نه تو درس
) و تقریبا با صداقت و راز نگهدار و با نشاط (البته چند روزه دپرسم ![]()
و........................................................................(اخلاقامم از این مقوله ی زیاد پیروی میکنن)
مشخصات ظاهری : بعدا عکسام میزارم خودتون ببینید
اگه چیزی مونده بگین اضافه کنم ![]()